|
امیدوارم حالتون خوب باشه خیلی از بچه ها از من سوال میکنن که چرا دیر به دیر مطلب میزاری تو وبلاگ خوب جوابش سادست ! من به خاطره اینکه دانشگاه خارج از شهرم در اومدم نمیتوم زیاد بیام چون دسترسی به اینترنت ندارم . تو ترم 1 هم یکی از همکارای وبلاگ نویس کمکم میکرد که آدرس وبلاگش اینه http://loveandheart.mihanblog.com کمکم میکرد مطلابای از تاریخ 02/08/1385 تا تاریخ 15/09/1385 این همکاره عزیز تو وبلاگ میزاشت . تو این مدت 6 تا داستان قشنگ تو وبلاگم گزاشت که جا داره همین جا ازاین همکار عزیز تشکر کنم اما به دلیل اینکه دیگه اون همکار هم نمیتونه با من همکاری کنه مجبورم تنهایی ادارش کنم . اما اینجا جا داره از چند تا از بچه خا تشکر کنم که تو این مدت منو تنها نزاشتن : اول لز همه از صنوبر جون که همکارم بود تو یه مدت کوتاه اما فراموش نشدنی ازعلی پسر خالم که خیلی کمک کرد از حسین جون مریم جون که تازگی با هم وبلاگه حسین رو به روز میکنن از هدی جون که دانشگاه آبادان در اومده امیدوارم موفق باشه ( که یه شیرینی به من بدهکاره ) از امیر جون که وبلاگشو با فاطمه جون به روز میکنن از مریم (خاطرات عشق ) که امیدوارم هر چه سریعتر به آرزوهاش برسه از یاسی جون که تازگیا خیلی کم پیدا شده از شبنم جون که امیدوارم به ایران برگرده از سمیه جووووووووون که من وبلاگشو خیلی دوست دارم از محدثه و ریحانه و احلام و شیرین ومریم از سامی جونم که وبلاگش برا یه مدت کوتاه تعطیل شده امیدوارم سریع برگرده از عرفان جوووونم که من هنوز باورم نمیشه و من منتظر میمونم تا یه روز بیاد چون من دارم حسش میکنم از بهار جون ، سهیل ، میلاد، مهدی که تازگیا با ابن دوستان آشنا شدم و همه ی کسانی که اسمشون از قلم افتاده ( شرمندشونم ) و همه ی کسانی که به وبلاگم سر میزدن خوب دیگه زیاد صحبت کردم اما باید زده میشدن ( واجب بود ) حالا هم یه داستان خیلی خیلی کوتاه میزارم همتونم به خدا میسپارم . با بای شخصی دانا دیگران را نصیحت می کرد.به آنان گفت اگر می خواهید گناه کنید به جایی بروید که کسی شما را نبیند.روز دیگر برسید کدام یک از شما به نصیحت من عمل کرد و در هر جایی که کسی نبود مرتکب گناه شد؟جوانی برخاست و گفت :من جایی که کسی نباشد نیافتم تا گناه کنم،هرجا رفتم خدا حاضر بود پس دست به به گناه نزدم. + نوشته شده در یکشنبه 1385/11/29 23:11 توسط محمد |
چهره پدر از شرمندگی سرخ شد، دختر خردسالش را بغل کرد و او ر اغرق بوسه کرد . + نوشته شده در جمعه 1385/11/20 10:49 توسط محمد |
دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي کردند بين راه سر موضوع اختلاف پيدا کردندو به مشاجره پرداختند يکي از آنها از سر خشم بر چهر ديگري سيلي زد. + نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/04 12:28 توسط محمد |
|