|
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد . مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند . مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد .پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت . تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در ال عبور در آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت . پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخم ها را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند ... + نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/15 13:48 توسط محمد |
شیر نری دلباختهی آهوی ماده شد. شیر نگران معشوق بود و میترسید بوسیلهی حیوانات دیگر دریده شود. از دور مواظبش بود...
پس چشم از آهو برنداشت تا یك بار كه از دور او را می نگریست، شیری را دید كه به آهو حمله كرد. فوری از جا پرید و جلو آمد دید ماده شیری است.
چقدر زیبا بود، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت. با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/08 16:41 توسط محمد |
گلدان خانه ما هر روز عطري دارد : شنبه ها : بوي ياس و بوي کوثر مي دهد، يکشنبه ها: بوي مريم مي دهد، دوشنبه ها: بوي ميخک مي دهد، سه شنبه ها: بوي لاله مي دهد، چهارشنبه ها: بوي نيلوفر مي دهد، پنجشنبه ها: بوي شقايق مي دهد، اما........... اما جمعه ها بوي مهدي مي دهد که جمعه ها همراه خود نسيم مي آورد، شميمي از بهشت را مي آورد. جمعه ها زيباست چون تو با ما هستي عصر ها خانه ما پر از مهر مي شود قلب ها آکنده از نورمي شود مثل آيينه راستگو مي شود، جمعه ها دست ها بي آلايش بالا مي رود ، در پي تمني و خواهش، تمني ظهور ديريني که در دل هايمان ريشه کرده، انتظاري شيرين.......
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/02 16:30 توسط محمد |
|