|
در افسانه ها آمده ،روزی که خداوند جهان را آفرید ، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند .
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت :خداوندا،آن را در زیر زمین مدفون کن. فرشته ی دیگری گفت :آن را در زیر دریا ها قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در کوه ها قرار بده . ولی خداوند فرمود :اگر من بخواهم به گفته ی شما عمل کنم ،فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود ان را بیابند،در حالی که من میخواهم راز زندگی در دست همه ی بندگانم باشد. در این هنگام یکی از فرشتگان گفت :فهمیدم کجا ،ای خدای مهربان ، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده،زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند. و خداوند این فکر را پسندید. + نوشته شده در یکشنبه 1385/07/23 14:5 توسط محمد |
پسر بچه ای از خواهر بزرگترش پرسید: " آیا کسی واقعا می تواند خدا را ببیند ؟ " خواهرش که مشغول انجام دادن کاری بود با تندی پاسخ داد : " البته که نه نادان ! خدا آن بالا در آسمان هاست. هیچ کس نمی تواند او را ببیند . " مدتی گذشت . پسر بچه سوال خودش را از مادرش پرسید : " مامان ! آیا کسی تا به حال خدا را دیده است ؟ " مادر با مهربانی پاسخ داد : " نه پسرم ! خدا در قلبهای ما آدم هاست . اما هرگز نمی توانیم او را ببینیم ". پسر بچه تا حدودی راضی شد . اما هنوز کنجکاو بود اندکی پس از آن پدر بزرگ مهربانش او را برای ماهیگیری به سفر برد . آنها مدت زیادی را با یکدیگر بودند . روزی خورشید ، با شکوهی وصف ناپذیر در برابر دبدگان آنها غروب می کرد . پسر یچه دید که صورت پدر بزرگش سرشار از مهربانی و آرامش خاطر است او اندکی فکر کرد و سر انحام با دودلی پرسید : " بابابزرگ ! من … قصد نداشتم که دیگر این سوال را از کسی بپرسم . اما مدت زمان زیادی است که به آن فکر می کنم . اگر جواب آن را به من بدهی خیلی خوشحال می شوم . آیا کسی … آیا کسی واقعا توانسته خدا را ببیند ؟ " مدتی گذشت . پیر مرد همان طور که نگاهش به غروب خورشبد بود ، یا نرمی پاسخ داد : پسرم من الآن غیر از خدا هیچ چیز دیگری را نمی توانم ببینم " . + نوشته شده در جمعه 1385/07/14 17:0 توسط محمد |
زنی در مزرعه قدم می زد و به طبیعت می اندیشید . او سپس به یک مزرعه کدو تنبل رسید . در گوشه ای از مزرعه یک درخت با شکوه بلوط قد بر افراشته بود . زن زیر درخت نشست و در این اندیشه فرو رفت که چرا طبیعت بلوط های کوچک را بر روی شاخه های بزرگ قرار داده است و کدو تنبل های بزرگ را بر روی بوته های کوچک . با خود گفت : "خدا هم با این خلقتش دسته گل به آب داده است ! او باید بلوط های کوچک را بر روی بوته های کوچک قرار می داد و کدوتنبل های بزرگ را بر روی شا خه های بزرگ " . سپس زیر درخت بلوط دراز کشید تا چرتی بزند . دقایقی بعد یک بلوط بر روی دماغ او افتاد و از خواب بیدارش کرد . او همان طور که دماغش را می مالید ، خندید و فکر کرد : " شاید حق با خدا باشد " . + نوشته شده در شنبه 1385/07/01 11:46 توسط محمد |
|