|
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود . موضوع درس درباره ی خدا بود . استادش پرسید : "آیا در کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟ "کسی پاسخ نداد. استاد دوباره پرسید : " آیا کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟ " دوباره کسی پاسخ نداد . استاد برای سومین بار پرسید : " آیا در کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد ؟ " برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد . استاد با قاطعیت گفت : " با این وصف خدا وجود ندارد " . دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند . استاد پذیرفت . دانسجو از جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید : " آیا در کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟ " همه سکوت کردند . " آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ " همچنان کسی چیزی نگفت . "آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟ " وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد ، دانشجو نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد . + نوشته شده در شنبه 1385/06/25 12:26 توسط محمد |
روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک تومانی پیدا کرد . او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد . این تجربه باعث شد که بقیه روزهها هم با چشمهای باز سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج )!!! او در مدت زندگیش 296 سکه یک تومانی ،48 سکه 5 تومانی ، 19 سکه 10 تومانی ، 16 سکه 25 تومانی ،2 اسکناس 50 تومانی ، و یک اسکناس مچاله شده 100 تومانی پیدا کرد . یعنی در مجموع 1296 تومان . در برابر این 1296 تومان ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ، در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ، ندید . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد . + نوشته شده در دوشنبه 1385/06/13 22:44 توسط محمد |
|