|
به نام خدا سلام چطورین بچه ها امیدوارم هر کجا که هستین خویو خوشو سلامت باشین. امروز تصمیم گرفتم یه نظر سنجی تو وبلاگ بزارم اما قبل از اون واجبه از یه سری بچه ها تشکر کنم که منو تو این مدت تنها نزاشتن: از پسرخالم حسبن که قالب ویلاگ و تنظیماتش رو درست کرد از مریم خانم از صنوبر که خیلی چیزا تو این مدت به من یاد دادن و برای وبلاگ هم کم نزاشت از سمیه – ریحانه – هدی – محدثه – حسین صفرزاده– سامی – مریم:کلیه ی عشق من – بانو – حسین پسر داییم – مینا – زهرا – شیرین و شبنم و همه ی کسانی که تو این مدت (3 خرداد 85 تا 27 مرداد 85) منو تنها نزاشتن تشکر می کنم . اما بعد از 87 روز از تاسیس ویلاگ من برای شما یه زحمت دیگه هم دارم. یه نظر سنجی بدون رو درواسی من از شما دوستان میخوام که زحمت بکشین و بگین که کدوم یکی از داستانای وبلاگ رو بیشتر دوست دارین (شما فقط 1 مورد رو انتخاب کنید) باز هم از همیاریتان در این مدت تشکر میکنم منتظر جواب نظر سنجی هستم. قربان شما محمد معزی + نوشته شده در جمعه 1385/05/27 16:25 توسط محمد |
گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. + نوشته شده در پنجشنبه 1385/05/19 22:26 توسط محمد |
پسر بچه اي وارد يك بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست . پيشخدمت يك ليوان آب برايش اورد . پسر بچه پرسيد : يك بستني ميوه اي چند است ؟ پيشخدمت جواب داد : 50 تومان پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد . بعد پرسيد : يك بستني ساده چند است ؟ در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند . پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد : 35 تومان ...پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت : لطفا يك بستني ساده . ...پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت . پسرك نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت . ....وقتي پيشخدمت بازگشت ، از آنچه ديده بود حيرت كرد . آنجا در كنار ظرف خالي بستني ، 2 سكه 5 تومانی و 5 سكه 1 تومانی گذاشته بود – براي انعام پيشخدمت + نوشته شده در چهارشنبه 1385/05/11 12:41 توسط محمد |
میدونم طولانیه اما قشنگه کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید.لذا من با این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟! خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیار فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام و از تو نگهداری خواهد کرد. اما هنوز کودک مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه. اما اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته برایت آواز می خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد : من چطور میتوانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم ؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی کودک سر را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بدی زندگی می کنند. چه کسی در برابر آنها از من محافظت می کند؟ فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد . حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.فرشته ات همیشه در مورد من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت به سوی مرا خواهد آموخت. اگر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود. در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که به زودی باید سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر پرسید: خدایا من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد .به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی. + نوشته شده در چهارشنبه 1385/05/04 7:57 توسط محمد |
|