تبليغاتX
.::یادت نره دوست دارم::.

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.


در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند...


داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

 

اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟


بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!


پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .

 

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...

 


 آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره  خود مي گويند.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت 9:37 توسط محمد |


روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری میبرد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد.

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

 

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/12ساعت 2:4 توسط محمد |


روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند ، پسرش را به مناطق روستایی برد تا او در یابد مردم تنگدست چگونه زندگی می کنند.
آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده ای بسیار فقیر سر کردنند و سپس به سوی شهر بازگشتند .
در نیمه های راه پدر از فرزند پرسید : خب پسرم ، به من بگو سفر چگونه گذشت ؟ پسر جواب داد : خیلی خوب بود پدر .
پدر پرسید : پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می کنند ؟ پسر گفت : بله پدر ، دیدم ...
پدر دوباره پرسید : بگو ببینم از این سفر چه آموختی ؟ پسر چنین پاسخ داد :
من دیدم که ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند .  ما استخری داریم که تا نیمه های باغمان طول دارد و آنان برکه ای دارند که پایانی ندارد ، ما فانوس های باغمان را از خارج وارد کرده ایم ، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند ؛ ایوان ما تا حیاط جلوی خانه مان ادامه دارد ، اما ایوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می کنیم ، اما آنها کشتزار هایی دارند که انتهای آنان دیده نمی شود ؛ ما پیشخدمت هایی داریم که به ما خدمت می کنند ، اما آنها خود به دیگران خدمت می کنند  ما غذای مصرفیمان را خریداری می کنیم ، اما آنها غذایشان را خود تولید می کنند ؛ ما در اطراف ملک خود دیوار هایی داریم تا ما را محافظت کنند ، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن می گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت.
پسر سپس افزود :

" متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم . "

میلاد با سعات منجی عالم بشریت م ه د ی موعود بر تمام مسلمین مبارک باد

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/16ساعت 0:13 توسط محمد |


 جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد . رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت . مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت ، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد آمد .

جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد . به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان ، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت .  ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت گفت : (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آنگونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خویش نبینم ؟ ))

 

براستی دوست داشتن و پرستیدن خدا همه چیز است


+ نوشته شده در شنبه 1388/04/13ساعت 16:32 توسط محمد |


سلام

چطورین بچه ها

بدویین بیاین اینجا یه خبری انگار شده

آره بابا درست حدس زدی

امروز تولد ۳ سالگی وبلاگمه

اینم کیک تولد وبلاگم 

هر چی جا دا رین بخورین

هر چی تو بازار گشتم میوه گیرم نیومد 

حالا نوبتی بیاین کادوهاتونو بدین

پایینم یه داستان میزارم مثل همیشه

 

 

 

يكي بود ، يكي نبود . زير گنبد كبود . يه جايي توي همين شهرهاي شلوغ ما … توي يه محله يه كبوترباز بود كه عاشق كفترش بود . صبح و ظهر و شبش را روي بام كنار كبوترهاش مي گذروند . همه فكر و ذكر و همّ و غمش كبوترهاش بودن . مردم تنگ نظر محله كه فكر مي كردن اون براي ديد زدن خونه هاي اونهاست كه ميره روي بام و كبوترها بهونن . راه و بيراه جلوش را مي گرفتن يا   ميرفتند در خونه اش بهش تذكر مي دادن . اما هيچ فايده اي نداشت كه نداشت . كم كم از دستش عاصي شدند . به كلانتري شكايت كردن . كبوترباز را گرفتند و به جرم هيزي و سوء نظر به نواميس مردم زنداني كردن . بعد از مدتي با قيد تعهد اينكه ديگه روي بام نره آزادش كردند كه بره خونه اش . از كلانتري كه اومد بيرون بي تا ب و مشتاق خودش را رسوند به خونه و يكراست رفت روي بام سراغ كبوترهاش ... اهالي محل ديدن اي بابا اين از رو نميره . يه فكر ديگه كردند و يه جايي گرفتنش و تا ميتونستن زدنش . اونقدر كه چند وقتي توي بيمارستان بستري شد ولي همين كه روي پا شد و تونست از جاش بلند بشه . برگشت و همونطور لنگون لنگون خودش را رسوند روي پشت بام پيش كبوترهاش . ديدند نه ! اين جدي جدي كم نمياره يه نقشه ديگه براش كشيدن . توي كمينش نشستن و يه شب كه از يه گذر خلوت رد مي شد . ريختند سرش و دست و پاش را بستند و توي يه خرابه زندانيش كردند . بعدش هم كبوترهاش را سر بريدن . چند روزي گذشت . رفت بازار و چهل تا كبوتر ديگه خريد . ديگه اين مردم محل بودند كه از رو رفته بودند . نميدونستند ديگه چكار بايد بكنن تا اين دست از كبوتربازيش برداره .... توي اون محل يه عارفي زندگي مي كرد كه خيلي مورد احترام و تكريم مردم بود . يه نفر پيشنهاد كرد : چطور به شيخ بگيم باهاش حرف بزنه شايد اثري داشت . رفتند در محضر شيخ سجاده نشين كه : يا شيخ ! براي اين مزاحم تدبيري بينديشيد ... يه روز كه كبوترباز از كوچه مي گذشت ، شيخ صدایش كرد و بهش گفت مردم از دست تو شاكي و ناراضي هستند و ... شرح مفصلي من باب حق الناس و مردم آزاري و ... برايش گفت . كبوترباز در جواب عارف گفت : شيخ شما هيچ وقت عاشق شدي ؟ عارف گفت : بله . من عاشقم بر او ! كه عشق را فقط بر او سزاست و بس و ... كبوترباز گفت : شيخ من از كرامات و فضايل و محسنات و شرح و بسط و فلسفه چيزي نميدونم . منم فقط عاشق كبوترهامم و عشق را فقط اينطوري مي شناسم . همچين كه پر مي كشن تو آسمون يه حالي دارم كه نميشه گفت ، انگار دنيا ماله منه . من به خاطر عشقم كتك خوردم ، زندان رفتم ، اسير شدم ، رسوا و انگشت نما شدم ، داغ بدنامي و ننگ تهمت را به جون خريدم ، توهين و تحقير و تهديد و ناسزا شنيدم ، درد دوري و نبودنشون را تحمل كردم ، من شبها وقتي مي خوام بخوابم آخرين حرفي كه ميزنم كبوترهامه ، صبح ها كه از خواب بيدار مي شم اولين حرفي كه ميزنم كبوترهامه . نصف شبها بلند مي شم ميرم بهشون سر ميزنم ببينم راحت خوابيدن ، چيزي مزاحمشون نباشه . اگه يه دفعه گرسنه و تشنه شون شد ، آب و دونه دارن . من براي عشقم پاي جونمم وايسادم . تو كه مي گي عاشق خدات هستي ، به خاطر عشقت چيكار كردي ؟ " تو به خاطر عشقت كتك خوردي ، زندان رفتي ، اسير شدي ، رسوا و انگشت نما شدي، داغ بدنامي و ننگ تهمت را به خود خريدي ، توهين و تحقير و تهديد و ناسزا شنيدي ، شبها وقتي ميخوابي آخرين حرفي كه ميزني عشقته ؟ صبح ها كه از خواب بيدار مي شي اولين حرفي كه ميزني خداته ؟ نصف شبها بلند مي شي بهش سر بزني . تو براي عشقت پاي جونت وايسادي؟ " تو براي عشقت چيكار كردي ؟

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/03ساعت 15:11 توسط محمد |


معلم ما می خواست به ما یاد بدهد که چقدر خوشبختیم . برای همین تصمیم گرفته بود که اول از همه به ما بیاموزد که چقدر توانمندیم و برای تفهیم آن می باید به ما نزدیک می شد .  و برای همین از تک تک ما درباره ی زندگی سوال کرد .
او جوان بود و جویای نام و ما پیر و خسته . اما با لبخندی پیروزمندانه می خواستیم جوانی اش را که نه بلکه خامی اش را به رخش بکشیم . زیرا ما آنقدر پیر و خسته بودیم که بدانیم چقدر خوشبختیم .
خوشبخت به خاطر داشتن بچه های خوب - خوشبخت به خاطر سلامتی  به خاطر خیلی چیز های دیگر .
معلم جوان رو به من کرد و گفت :
شما بگویید اگر نقاش بودید آن قسمت از زندگی را که مال شماست چه رنگی می کردید ؟
با لبخندی گفتم : آبی
از دیگری پرسید : زرد
از نفر بعدی : قرمز
صورتی
سبز
نارنجی
به خانمی که ته کلاس نشسته اشاره کرد و پرسید :
شما چطور؟ سیاه .
معلم بی تفاوت گفت : خوبه
ناگهان آن خانم پریشان و کمی عصبی گفت :
چی خوبه ؟ این که زندگی من سیاه بوده از نظر شما خوبه ؟
و ما منتظر ماندیم که استدلال معلم جوان را در مقابل تجربه های تلخ و سیاه زن بشنویم .
معلم رو به او ایستاد و با نگاهی پر از عشق گفت :
می توانم قسم بخورم که تو سخت ترین قسمت ها را رنگ کردی . حد فاصل ها را خط باریک کشیدی و بدون شک فاصله ی دو رنگ را مرز بندی کردی . تو باید در تابلویی که خداوند می خواست بوسیله ی بندگانش بکشد نقش بنیادی می داشتی . در حقیقت تو قسمت های سخت این نقاشی را رنگ کردی . پس باید به احترام تو کلاس قیام کند و ما بلند شدیم .
آن روز فهمیدیم که چقدر به تجربه هایمان می بالیم و برای قضاوت کردن در مورد معلم جوانمان چقدر جوانیم .

 

به راستی تجربه به سنه یا قرار گرفتن توی موقعیت های مختف

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/01ساعت 14:43 توسط محمد |


سلام

چطورین بچه ها ؟

سال نو مبارک امیدوارم سال 88 سال خوبی برای همتون باشه

خوب من که منتظر عیدی دادن شما میمونم

منم عیدی دو تا داستان اوردم

آرزومند آرزوهای قشنگ همه ی شما محمد

 

---------------------------------------------------------------------

سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي مي كرد كه وزيري داشت.

وزير همواره ميگفت : هر اتفاقي كه رخ مي دهد به صلاح ماست .

روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد ، وزير كه در آنجا بود گفت : نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست !

پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد...

چند روز بعد پادشاه با همراهانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند . پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم  كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از همراهان خود دور افتاد ، در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيله اي رسيد كه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند ، زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست !!!

آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند ، اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد : چگونه مي توانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد ، به انگشت او نگاه كنيد !!!
به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت : اكنون فهميدم منظور تو از اينكه مي گفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه  بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگي ام نجات يابد اما در مورد تو چي ؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت ؟ !!
وزير پاسخ داد : پادشاه عزيز مگر نمي بينيد ، اگر من به زندان نمي افتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب مي كردند،
بنابراين مي بينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود!!!


ايمان قوي داشته باشيد و بدانيد هر چه رخ ميدهد خواست خداوند است

---------------------------------------------------------------------

سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي مي کردند .

يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک ،  با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت ، اختلاف آنها زياد شد و كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند .
از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد . وقتي در را باز کرد ، مرد نجـاري را ديد.

 نجـار گفت : من چند روزي است که دنبال کار مي گردم ،  فکر کردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد ، آيا امکان دارد که کمکتان کنم ؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله ، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم . به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن ، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد . او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد ، انجام داده است .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت : در انبار مقداري الوار دارم ، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم .
نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار .

برادر بزرگ تر به نجار گفت : من براي خريد به شهر مي روم ، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم ؟
نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود ، جواب داد : نه ، چيزي لازم ندارم
 !
هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت ، چشمانش از تعجب گرد شد . حصاري در کارنبود . نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود  !!!

کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت : مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي ؟
در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده ، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست .
وقتي برادر بزرگ تر برگشت ، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است
...
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر ، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت : دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم.... 

 شريف ترين دلها دلي است که انديشه ي آزار کسان درآن نباشد

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/01ساعت 10:38 توسط محمد |