|
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموارو نا موزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت نه لبخندی بر لبی می نشست.صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید. کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت نازیبایی ها تنها سهم اوست و کلام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود. کلاغ غمگینانه گفت:کاش خدا این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را بست تا دیگر آواز نخواند. خدا گفت:"صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند.سیاه کوچکم بخوان. فرشته ها منتظر هستند." و کلاغ هیچ نگفت. خدا گفت:"سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن مینویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی جهان من چیزی کم دارد خودت را از آسمان دریغ نکن."و کلاغ باز خاموش بود. خدا گفت:" بخوان برای من. این منم که دوستت دارم سیاهی ات را و خواندنت را." وکلاغ خواند. این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خواند و خدا گوش داد . . . خداتون رو دوست داشته باشین اون عاشق شماست. + نوشته شده در دوشنبه 1387/02/09 15:39 توسط محمد |
سالها قبل میرابی بود که همه روزه وظیفه پر کردن حوض دربار را بر عهده داشت ، میراب را دو کوزه بود که یکی سالم و دیگری را روزنه هایی بود . هر روز که برای پر کردن کوزه ها میرفت نصف آب کوزه سوراخ میریخت . یک روز به هنگام استراحت صدایی از کوزه معیوب برخاست : ای میراب ! مرا چه سود به کار تو ؟ مرا کنار بگذار و کوزه دیگری اختیار کن . میراب به پشت سر کوزه اشاره کرد و گفت : تمامی گل ها و سبزه هایی که در اطراف راه دربار روییده اند از سر جود توست ، آن وقت جواب آنها را چه دهم ، ناسالمی تو اگر چه مرا خسته می کند ولی در عوض چنین منظره زیبایی را به وجود می آورد . آیا کوزه سالم توانایی چنین کاری را دارد؟ + نوشته شده در سه شنبه 1387/01/27 12:13 توسط محمد |
کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند . دو نجات یافته دیدند هیچ نمیتوانند بکنند ، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم . دست به دعا شدند . برای اینکه ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند . نخست از خدا غذا خواستند . فردا ، مرد اول ، درختی یافت و میوه ای بر آن ، آن را خورد . سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت . هفته بعد ، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست ، فردا کشتی دیگری غرق شد ، زنی نجات یافت و به مرد رسید . در سمت دیگر ، مرد دوم هیچکس را نداشت . مرد اول از خدا خانه ، لباس و غذای بیشتر خواست ، فردا به صورتی معجزه وار ، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید . مرد دوم هنوز هیچ نداشت . دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد . فردا کشتیی آمد و در سمت او لنگر انداخت ، مرد خواست بدون مرد دوم ، به همراه همسرش از جزیره برود . پیش خود گفت : مرد دیگر حتما شایستگی نعمتهای الهی را ندارد ، چرا که درخواستهای او پاسخ داده نشد ( پس همینجا بماند بهتر است ) . زمان حرکت کشتی ، ندایی ازآسمان پرسید : چرا همسفر خود را در جزیره رها میکنی ؟ پاسخ داد : این نعمتهایی که به دست آورده ام همه مال خودم است ، همه را خود درخواست کرده ام . درخواستهای او که پذیرفته نشد ، پس لیاقت این چیرها را ندارد . ندا ، مرد را سرزنش کرد : اشتباه میکنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم ، این نعمتها به تو رسید . مرد با حیرت پرسید : از تو چه خواست که باید مدیون او باشم ؟ از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم . + نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/15 21:11 توسط محمد |
کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند . دو نجات یافته دیدند هیچ نمیتوانند بکنند ، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم . دست به دعا شدند . برای اینکه ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند . نخست از خدا غذا خواستند . فردا ، مرد اول ، درختی یافت و میوه ای بر آن ، آن را خورد . سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت . هفته بعد ، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست ، فردا کشتی دیگری غرق شد ، زنی نجات یافت و به مرد رسید . در سمت دیگر ، مرد دوم هیچکس را نداشت . مرد اول از خدا خانه ، لباس و غذای بیشتر خواست ، فردا به صورتی معجزه وار ، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید . مرد دوم هنوز هیچ نداشت . دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد . فردا کشتیی آمد و در سمت او لنگر انداخت ، مرد خواست بدون مرد دوم ، به همراه همسرش از جزیره برود . پیش خود گفت : مرد دیگر حتما شایستگی نعمتهای الهی را ندارد ، چرا که درخواستهای او پاسخ داده نشد ( پس همینجا بماند بهتر است ) . زمان حرکت کشتی ، ندایی ازآسمان پرسید : چرا همسفر خود را در جزیره رها میکنی ؟ پاسخ داد : این نعمتهایی که به دست آورده ام همه مال خودم است ، همه را خود درخواست کرده ام . درخواستهای او که پذیرفته نشد ، پس لیاقت این چیرها را ندارد . ندا ، مرد را سرزنش کرد : اشتباه میکنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم ، این نعمتها به تو رسید . مرد با حیرت پرسید : از تو چه خواست که باید مدیون او باشم ؟ از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم . + نوشته شده در یکشنبه 1386/12/12 16:49 توسط محمد |
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/24 15:57 توسط محمد |
سلام خوبین دلم براتون تنگ شده بود وبلاگمو پس گرفتم به زودی برمیگردم و یه داستان دیگه میزارم. یا علی + نوشته شده در سه شنبه 1386/11/23 12:41 توسط محمد |
این وبلاگ هک شد
ایمیل : hitman_2007_r@yahoo.com + نوشته شده در جمعه 1386/10/14 13:14 توسط محمد |
سلام !!!! چطورین بچه ها ؟ امیدوارم که هیچ مشکلی نداشته باشید با خوبیو خوشی زندگی کنید . اومدم اینجا تا از شماها تشکر کنم که اومدین به وبلاگم سر زدین البته باید عذر منم بپذیرید که گاهی وقتا نشد بیام . راستی شاید این پست آخرین پستی باشه که تو وبلاگم گذاشتم ودیگه وبلاگ من که هر یه مدت یه بار به یکی پاسش میدادم دیگه تعطیل شه . البته باید زودتر از اینا تمومش میکردم گفتم شاید شرایط روحیم بهتر شه اما حیف که نشد . نمیخوام به صورت تک تک از شما خداحافظی کنم چون بعضی خاطره ها برام زنده میشن که عذابم میدن پس از همین جا از همه ی شما خداحافظی میکنم و همتونو به خدای بزرگ میسپارم . در پناه سایه آقا مرتضی علی + نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29 15:52 توسط محمد |
یكي بود یكي نبود، یك بچه كوچیك بداخلاقي بود. پدرش به او یك كیسه پر از میخ و یك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، یك میخ به دیوار روبرو بكوب. روز اول پسرك مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد میخهایي كه به دیوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه میخها را در دیوار سخت بكوبد. بالأخره به این ترتیب روزي رسید كه پسرك دیگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش یادآوري كرد. پدر به او پیشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، یكي از میخهایي را كه در طول مدت گذشته به دیوار كوبیده بوده است را از دیوار بیرون بكشد. روزها گذشت تا بالأخره یك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواري كه میخها بر روي آن كوبیده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهایي كه در دیوار به وجود آورده اي نگاه كن؛ این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلي نخواهد بود. !!!! پسرم وقتي تو در حال عصبانیت چیزي را مي گوئي مانند میخي است كه بر دیوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آنرا درآوري، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد. ماند. یك زخم فیزكي به همان بدي یك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كمیابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابي بهموفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روي ما بگشایند . + نوشته شده در یکشنبه 1386/07/01 14:5 توسط محمد |
پسری و پدری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر انعکاس زندگی است هر چیزی به دنبال موفقیت باشی آن را حتما به دست خواهی آورد و + نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/01 15:42 توسط محمد |
|